تبليغاتX
نابود
یک کلام به دلیل اینکه وبلاگم  بالا نمیومد آدرسش رو عوض می کنم . همین !

http://www.doruq.blogfa.com/

دروغ

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/05/29ساعت 19:38 توسط نویدرضا |

کل ماجرای این داستان اینه که یه دختری که قیافه و اندام خیلی خوشکل و نازی داره. در آینده قرار بشه شبیه مادرش که رنگ پوسته تیره و صورتی با حالت همیشه گریان و شونه های جمع شده و شکم قلمبه داره.

امروز که از پادگان  خونه می رفتم دیدمش.اول خودش رو دیدم. دختری که علی رقم صورت کودکانش کاملا از لحاظ جنسی رسیده بود و می شد روش حساب کرد.چشمهای مات و قهوه ایش غم کهنه و  منحسربه فردی داشت.( نمی خوام قضیه رو به رمانتیک بازی بکشم ولی غمش واقعا خاص بود. مثلا غم اکتسابی از نوع حسرت و تنفر نبود بیشتر از روی ترس بود.)و این با حس کودکانه ای که راه رفتنش از دور القا می کرد تضاد لطیفی داشت.آرایش نداشت . اما سرخی لبهاش و  خط دور چشمش کاملا واضح بود. من از ۱۵ قدم بهش مونده بود که متوجش شدم .گردی سینه هاش کاملا فضای داخل مانتو رو پر کرده بود  و تپلی رونها نگاهم رو به طرف خودشون می کشید. گویا تو زندگیش فقط به عصر های بارانی اندیشیده بود!.  نز دیک تر که شدم متوجه خانوم چادری  که در فاصله ۵،۶ قدمی پشت سر بانوی زیبای من راه می رفت، شدم.  معلوم بود غربتیه .از طرز شلم شوربایی چادرش مشخص بود.از    شونه های جمع شده و شکم قلمبش فقط می شد فهمید که چقدر تو زندگی به چیزای مهمل و دیگر آزار فکر کرده.اینرو قیافش هم تایید می کرد که  به سامان بودن زندگی بقیه چقدر اذیتش می کنه.کاملا  مادرش بود!. همون غم متعالی که قبلا توضیحش دادم رو اگر از یک تابع سوء ظن و عقده های سرکوب شده و کهنه جنسی بگذرونی .اینچنین خبیس میشه. مادره می شه گفت اثر یک کاریکاتوریست روانی و سادیستی بود که  از  بانوی من کشیده بود. تازه تو رنگ کردن هم مبالغه کرده و رنگ قهوه ای سوخته زیاد به کار برده بود. یک لحظه از ذهنم که تا قبل از این با دختره بسیار صمیمی شده بود گذشت که نمی تونم هر چقدر هم که با نوی من دارای کمالات و تنازی باشه با چنین مادرزن سوء استفاده گر و متوقعی کنار بیام.

تا خونه به نگاه    معصوم دخترک فکر می کردم.اون غم ،ترس دخترک از سرنوشت محتوم اندام و زیبای صورتش بود.

کافی نت پارس (شالی کوبی)

+ نوشته شده در جمعه 1386/05/26ساعت 20:57 توسط نویدرضا |

مرلین مونرو در جایی گفته است: « هالیوود جایی‌ست که هزاران دلار به دختری می‌دهند تا طبق انتظارها نمایش داده شود. هزاران دلار برای یک بوسه‌ و پنجاه سنت برای روح آن دختر. من هزاران دلار گرفته‌ام اما هنوز از پنجاه سنت خبری نیست.

+ نوشته شده در جمعه 1386/05/19ساعت 20:53 توسط نویدرضا |

امروز داستان یکی از دوستانم رو می خوانید به نام سعید ابوطالبی که قبول کرده من داستنش رو تو وبلاگم قرار بدم .این داستان اسم ندارد.

احتمالا ما هیچ کدام چیزی نمی دانیم. نه من ، و نه زن یا مرد غار نشین . مخلوقی یا چیزی شبیه یک بلوط نیم سوخته با شیارها و امتداد در قصد ، یا نیتی آمیخته در سطحی از چروک … .درخششی خیره کننده بر چشم ، در سیری بلوطی شکل بر زن یا مرد غار نشین، ایستاده بر سطح مورب . در واقع ما هنوز چیزی نمی دانیم . چیزی ملموستر از زمانی که پدر بزرگ می گفت: در سال … وقتی هنوز شاید ترفندی برای نشانه گذاری زمان در نیافته بود یا فرصتی برای ایجاد یا ازدیاد نسل در جنگ با اقوام آسیای میانه.

در واقع پدر بزرگ بعد از آنکه برای اولین بار مرده باشد، می گفت: ما در بیابانی مسطح نفس  می کشیم . هیچ خاکریز یا مانعی سخت بین ما و کسانی که احاطه مان کرده اند حایل نیست ما روز ها در زمین های مرطوب راه می رویم و سیگار می کشیم و شبها تنها انتظار ، وفقط شخصی تصمیم بگیرد که کارهای روز را درشب ادامه دهد تنها ارتباط بین ما و کسانی که احاطه مان کرده اند ایجا د می شود ، آن هم شکافی ست به قطر 4 م م در سطحی از چروک.

ما 20 نفر بودیم . 20 نام ، 20 جسم و 20 شکل متفاوت ... دسته ای

فراموش شده در جنگ با افرادب  بی نام ...

هیچ یک از ما زن یا مردی از آنها ندیده و یا حتی با اشخاصی که آنها را دیده باشند برخورد نکرده است . حتما آنها شبیه مورچه ها اجساد خود را به کول می گیرند و به مکانی نا معلوم می برند.

هفته ها و ماه ها می گذد …. جریان مداوم ، انتظار، ما دیگر نه سیگار برای کشیدن داریم و نه توان راه رفتن . ارتباط  بین ما و مرکز، کسانی که احاطه مان کرده اند و یا حتی بین خودمان وجود نداشت. کلمات کم کم فرم دفعیات به خود می گیرد طوری که هر کدم ما تاثیری که یک واژه بر دیگری می گذاشت ، تنها حیرت می کنیم . هیچ گونه ارتباط بین مفاهیم درونی منتحب برای انتقال و کلماتی که بر زبان می آمد وجو نداشت. پس حیرت آور نبود اگر یک هم قطار برای انتقال مفهوم همدلی به همقطار دیگر از زبان گلوله استفاده کند.

تاثیری به قطر 4 م م ، تاپایدار،آوا مدار و انعکاسی دور. صدای کبک یا بلدرچینی که بیشه را بی گمان مکان امن خطاب می کند. و همچنان که پایان می یابد در خون دلمه شده و صدای در هم آمیختگی دندان ، و گوشت داغ جندار، توازن با احتساب وزن در دو شکل متفاوت ، کشتن ، زیستن یا چیزی شبیه التزام موجود نر به کوجود  ماده.

آیا کسی می دانست که ما از کدام راه می رویم؟

و تنها من ، من ، بی شکل یا تاثیری چون حیرت ، که بر نامی گذاشته شود.

+ نوشته شده در جمعه 1386/05/19ساعت 19:45 توسط نویدرضا |

هم اتاقی من " شیطانی" خوابیده است!

شیطانی خوابیدن اصطلاحی است که به شکل خاصی از خوابیدن اتلاق می شود. وقتی که مردی دمر و به نحوی می خوابد که آلت تناسلی اش در تماس و مالش با رختخواب تحریک شود. یعنی دوچارموقعیتی شبیه به همخوابی گردد، می گویند شیطانی خوابیده است و محتمل است این خواب با انزال به پایان برسد.

ولی همیشه این برای من سووال بوده که اول شیطان تصمیم می گیرد در جلد هم اتاقی من حلول کند و او را دمر بخواباند یا اینکه هم اتاقی من تصمیم می گیرد با دمر خوابیدن سرنوشت خوابش را به دست شیطان بسپارد؟

 به هر حال مدتی است که شیطان دارد در اتاق ما بالاو پایین می رود. و اثاث و وسایل ما را زیر نظر می گیرد. ویا عکس های چسبیده به در و دیوار را مانند عکس های یک گالری معتبر تماشا می کند. شاید از همان وقتی که من شروع به نوشتن کردم.

من بدون پیراهن و فقط با یک پیژامه توسی کمرنگ به پا، پشت تنها میز و صندلی اتاق نشسته ام.و می نویسم و تصمیم دارم وقتی نوشتنم رو غلتک افتاد، سیگاری روشن کنم.و همش از این احتمال که نوشته های من نوشته های خودم نباشد و شیطان در جلد من هم نفوذ کند ، می ترسم.

هم اتاقی من شیطانی خوابیده خوابیده است و شیطان هم با پوست صورتی و مو های زبر وسیاه روی سینه اش و دم فنری فلش دارش که از درز پیژامه بیرون زده در فضای اتاق معلق است. و عکس تمام قد خانوم جنیفر لوپز را که مایو دو تکه به تنش دارد و موهایش را جلوی دوربین پریشان میکند را، به دقت یک گرافیست حرفه ای که در یک گالری معتبر ا ثر یکی از جوانان مستعد تازه کار را تجزیه و تحلیل  می کند تا برای خود توشه به سزایی بردارد ، نظاره گر است.

پیشنهاد؛برای شیطان صورتی و متفکر این داستان ، شیطون اسم برازنده تری نیست؟!

البته من سرم به نوشتنم گرم است و سیگارم را هم روشن کردم و اصلا نمی بینم که او در چه حالی است. فقط حس کردم که دارد با نگاه نظرم را راجع به عکس جویا می شود. و از رضایت لبخند کم رنگش و تیزی که در چشمانش بود مطمئن هستم که باید جوابم تائیدامیز باشد. اما وقتی به این عمل اقدام می کنم که او رویش را به سمت عکس بر گردانده.

و من طوری دود سیگار را به سمت او فوت می کنم که سهوی جلوه کند. با دستش دود جلوی صورتش را کنار زد و نگاه کوتاهی از روی دلخوری به من انداخت و رفت سراغ نقشه جغرافیا ، البته من همان لحظه که دود به صورت او رسید با ابروهایی بالا رفته و نگاهی معصومانه عذرخواهی خودم را نمایش دادم.

هم اتاقی من در خواب غلتی زد وبه پشت برگشت وآگاه نیست که باش روی صورتش قرار گرفته و نفس کشیدنش را مشکل می کند.

شیطون دارد نقشه بزرگ روی دیوار را بر انداز می کند.از دریای خزر شروع کرد، راهها را پی می گیرد. از گرگان به مشهد می رود.قطع می کند. بر می گردد تبریز. روی تهران دقیق می شود.

شاید دارد بین این نقشه و تصویر واقعی که خودش می توانست از آسمان ببیند شباهتی پیدا می کند. مثلا رنگ سبز جنگل و قهوه ای  کوه و ... تا مرحمی برای  تسلای غم غربتش باشد. یا شاید هم این مسئله ذهنش را در گیر کرده که انسانها هم به چیزی احتیاج دارند شبیه به تصویری که او از بالا دیده است.

وقتی دوباره برگشت سر اندام خانوم لوپزمتوجه شدم همیچین گمانهایی در مورد یک شیطون خیلی زیاد بود.

قبل از این که دوباره محو تماشای پیکر نیمرخ داخل عکس شود یک دور توی اتاق زد و گویا چیزی بالای کمدنظرش را جلب کرداما بی اعتنا به سراغ عکس بر میگردد.کنجکاوی من بر انگیخته شد.اما از ترس اینکه تهمت مراوده داشتن و گفتگو با شیطان را از خودم دور کنم از ابراز پرسشم خودداری می کنم. برای اینکه این کنجکاوی از سرم بپرد به نوشتنم بیشتر دقیق  می شوم.

هم اتاقی من که پیرهن تنش نیست و فقط پیژامه دارد.دوباره پوزیشنش را دارد به هم می زند. به بغل می غلتد، جنینی می شود و بالش را با فشار فراوان در بدن جمع شده خود می کشد.

حرکات او گویا باعث بر هم خوردن تمرکز دلخواه شیطون می شود.یک چرخ دیگر دور اتاق می زند وبا حالت نشستن بوداوار آمده در فضای بالای سرم.حتی تماس فلش سیاه رنگ ته دم فنری اش را با موهایم حس کردم.می خواهد نوشته هایم را بخواند؟ من بدون هیچ حرکتی که جلب توجه کند ترس و دلهره خودم از دخالت غیر قابل فاش شدن و غیر قابل مقاومت شیطون مخفی نگه می دارم.به هر حال او خیلی دقیق نشد. باز هم رفت سراغ نقشه و اینبار شهر ها را یکی یکی به سمت جنوب می پیماید.تهران-قم-دلیجان- اصفهان-... آباده ... شیراز ....

حدس می زنم چیزی به رفتن شیطون نمانده باشد.

به خلیج فارس هم که رسید!

یک نگاه به اطراف میاندازد که کاری را ناتمام باقی نگذاشته باشد.و به قصد خارج شدن به سمت مرکز سقف میرود اما سرش به سختی به سقف می خورد. آویزان رو هوا بر می گردد و سنگین وشماتت آمیز به من خیره می شود.

اما من که عذر موجهی ندارم. با نگاهم می خواهم این غافلگیری را به جز شوخی تلقی نکند. هر چند حالتم خیلی تصنعی است اما به نوشتنم ادامه می دهم.دوباره به سمت سقف می رود . اینبار بدون مشکل از آن رد می شود.

حالا هم اتاقی ام بیدار می شود.

 

 

                                     10/5/86

                                     پادگان

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/05/11ساعت 19:14 توسط نویدرضا |

جواب این سووال رو لازم دارم

بزرگ ترین مصیبتی که برای شما می تونه رخ بده چیه؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/05/04ساعت 20:13 توسط نویدرضا |

همون یک روز تلافی ههم بد بختی های اخیر شد. فقط تیتر وار بگم که چی شد. با نون ونک قرار گذاشتم ساعت ۱۰ تا ۴.۵ باهم بودیم و پارک رفتیم و راه رفتیم و سینما و ماچ کردیم هی همدیگه رو آخرش نفهمیدیم آخر فیلم  روز سوم چی شد.من که حتی اسم سینما رو هم توجه نکردم. بعد با هامان و کتیش و محمود از رفقای قدیم و همیشگی رفتیم کافه کتاب ثالث و بعدشم کافه هنرمندان. این فقط تیتر وار بود اما از محتوا همینقدر داشته باشین که انقدر من و هامان ، خصوصا من دری وری و ..شعر گفتم که خانوم  نون تصور کرده بود من هشیش مصرف کردم . به همین دلیل با هام زد بهم.به همین سادگی .جیگرم با اینکه کلی باهاش لب تو لب بودم اما فرق بوی سیگار و بنگ رو که نمی دونست که. بعد من اومدم گرگان ادامه ماجرا...

دیگه دوس ندارم وبلاگم وقایع اتفاقیه زندگیم باشه. آدم پیش خودش فکر میکنه خیلی مهمه. در صورتی که نی . من یه بار دیگه هم روند وبلاگم رو تغییر داده بودم.این بار هم می خوام تغییر کنم برم به سمت قطعه ادبی داستانک، شعر حتی ...س شعر. خب؟!

پس منتظر ادامه ماجرا نباشید. حالا هم شروع کردم به نوشتن تو ذهنم که منتقلش می کنم این میل رو به نوشتن با خودکار تو یک دفتر .این نوشته ها از توصیف و تحلیل موقعیت روحی و فیزیکم شروع می شه و گاهی اوقات و فقط گاهی اوقات از این گرایش آزاد می شم و خلق واقعی رخ می ده که سعی دارم این مطالب خاص رو رو وبلاگم بذارم.

چون وقت کافی نت اومدن چندان زیادی ندارم بعد از گم شدن کارتم دیگه هم نمی تونم نسبت به اخبار و مناسبت های خاص نظرم رو بنویسم. ولی این محسن نامجو بد جور فاز میده. از میلش که به سمت جوکر غمگین بودنه خوشم  میاد.

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/05/01ساعت 20:26 توسط نویدرضا |

شنبه قبل از صبحگاه بود که فرمانده بدون مقدمه به منشی گیر داد که این هادوی چند وقته مرخصی استحقاقی نرفته.منشی هم جواب می ده که ۵ ماه و نیم. فرمانده از جا می پره که چرا تا حالا بهش ندادین بره و این حرفا. حتما به خودتون می گید چه فرمانده نازنینی. چون نمی دونید که ارتش حق نداره یک سرباز رو بیشتر از ۹۰ روز تو پادگان نگهداره. بعد از این مدت هر مشکلی برای من پیش بیاد خر اونارو میچسبن. تو صف صبحگاه که بودیم ازم خواست که در خواست بنویسم. منم به پیشنهاد منشی مدت درخواستم که ۱۰ روز بود رو ننوشتم.گفت که شاید بخوان بهت ۱۶ روز بدن چون مدت پادگان موندنم ۱۶۰ روز بود. ظهر فهمیدم که مادر قهوه ها ۶ روز برام نوشتن.اعتراض که کردن خواهر ...ده گفتش که تو این ۱۶۰ روز همش خونه بودی. ...کش یادش رفته بود تو ۳ ماه گذشته حد اقل ۶۰ روزش رو در یگان ...یریشون بازداشت بودم.منم رفتم پیش سرهنگ خایمالی و این حرفا . خلاصه تو وقت اضافه ۴ روز به ۶ روز اضافه نمودم.

تو مرخصی خیلی تا حالا بد نگشته ۲ روز اول رو با یک دوست رفیم بعد از ظهر ها جنگل و این حرفا. به خانوم نون که زنگ می زدم می گفت بیا تهران . تازه اومده بود.منم چون پیش خانواده دلیل موجهی نداشتم نتونستم کاری کنم. تا این که یکی از دوستهای خانوادگی واقعا دوست داشتنیمون مرد. منم کله کردم با بابام اومدم الانم تهرانم.الانم که باهاش قرار داشتم اما اون نتونست جیم بکنه. فردا هم بعد از ظهر با رفیق فابم قرار داریم تو یکی از کافه های کریم خان. دیگه اینکه فعلا همه چی مرتبه . امید وارم تو ایم مدت مرخصی بتونم جبران داستان ننویسی این سه ماه گذشته رو بکنم. فعلا که خبری نیست. گذاشتم واسه وقتی برگشتم به گرگان. از این آقایی که مرد براتون بگم که خودش یه مطلب پر و پیمون. اما فعلا همین رو داشته باشین که امروز با چشمهای خودم دیدم همراه آقای ملکی کراوت قرمز و ادکلن همیشگیش رو دفن کردن.

+ نوشته شده در جمعه 1386/04/22ساعت 18:41 توسط نویدرضا |

بدون شرح

پس از این زاری نکن

 

هوس یاری نکن

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/04/19ساعت 11:56 توسط نویدرضا |

مسلحه بوده باشم

آره! من از ۱۸/۳/۸۶ تو پادگان ممنوع الخروج شدم تا امروز.چرا؟ چون ..یر شانسم چون بدشانسی هم مثله خیلی چیزای دیگه انتها نداره.

کارت ترددم رو زدن. این یعنی ۴۰ روز اضاف خدمت و مرخصی دفترچه ای مثله سرباز.

الانم که اومدم با یه دنیا حرف  می بینم که فیلترم.

چی بگم از خاطرات عاشقانم یا بوی عرق سربازی . از خوابیدن ساعت ۹ شب و بیداری ۴:۱۵ .از ۱۵۵ روز مدتم که پشم شد.

از دزدی که هر روز دارم ازش سیگار می گیرم . از طعم کنت(kent) بهتره بگم که منو میبره به پاییز ۸۳ . منو سر در گمی و از دست دادن تدریجی اعتقادم به آینده از شب بیداری ها ی گس و خیابون گردی های بی وقفه.

البته چیزای خوبی هم داشت . حد اقل ۸بار جنوب شدم! 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/14ساعت 17:52 توسط نویدرضا |