من آدم خوش شانسی ام . حتی با وجود بد شانسی های مکرر مداوم و متوالی این اعتقادیه که دارم. من آدم خوش شانسی ام.
اواخر فروردین ۸۵ ، دو سه روزی بود که از میدون تیر "تلو" برگشته بودیم و هر روز صبح مراسم جشن تحلیف رو تو میدون صبحگاه تمرین می کردیم. تو این چند روز بچه خیلی خوشحال و سرحال بودن چون تا یکم اردیبهشت امریه ها میرسید و محل خدمتها مشخص می شد تازه ۱ روز هم مرخصی به همراه داشت. هم تو حیاط گردانی به صف شده بودیم و تا قبل از اینکه فرمانده گردان پیداش بشه همونجا نشسته بودیم . و وقت رو با شوخی و خنده می کشتیم. گهگهای هم از پشت سر سنگریزه هایی حواله این و اون می کردیم . تا اینکه " ایست" کشیدن و بر پا دادن که سرهنگ داره پیداش میشه. ما همه بلند شدیم و خبردار و شوخی ها رم هر جا که بود تموم کردیم. در همین هین احساس کردم سنگ ریزه ای به کلاهم برخورد کرد و با صدای ریز خنده جمعیت پشت سرم با فکر اینکه کدوم اسکلی این موقع رو برای شوخی انتخاب کرده یرگشتم ببینم که چییییییی؟ . دیدم که دوستا به بالای سرم اشاره ی کنن و با حالتی جانیانی که آخر فیلم به قربانی خودشون لبخند تحویل میدن به من نگاه می کنن.
یک کلاغ، تنها یک کلاغ از بالای سر حدود ۱۰۵۰ نفر گذشته بود و هوس کرده بود در اون موقعیت معلق حاجتش رو قضا کنه. دقت کنین من از میون ۱۰۵۰ نفر.